فريد الدين العطار النيسابوري

373

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

يك نفس از پيشِ خود نگذاشتش * تا كه بودى لازمِ خود داشتش كى توانست آن پسر دايم نشست ؟ * ليك بود از بيمِ خسرو پاى بست گر برفتى يك دم از پيرامنش * شه ز غيرت سر فكندى از تنش خواستى هم مادرِ او هم پدر * تا دمى بينند روىِ آن پسر ليكشان زهره نبود از بيمِ شاه * تا برين قصّه بر آمد ديرگاه بود در همسايگىِ شهريار * دخترى خورشيد رخ همچون نگار آن پسر شد عاشقِ ديدارِ او * همچو آتش گرم شد در كارِ او يك شبى با او نشستى ساز كرد * مجلسى چون روىِ خويش آغاز كرد از نهان ، بى شاه ، با او در نشست * بود آن شب از قضا آن شاه مست نيم شب چون نيم مستى پادشاه * دشنه‌اى در كف بجست از خوابگاه آن پسر را جُست ، هيچش مىنيافت * عاقبت آنجا كه بود آنجا شتافت دخترى با آن پسر بنشسته ديد * هر دو را در هم دلى پيوسته ديد چون بديد آن حالْ شاهِ نامور * آتشِ غيرت فتادش در جگر مست و عشق و آنگهى سلطان سرى * چون بود معشوقِ او با ديگرى